Image hosting by TinyPic
بازدیدکنندگان : 11045


آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387
یادی برای شب

تا نگاهم را می‌دید سرش را زیر می‌کرد و رنگش را می‌باخت . گوشه‌ی چادر مادرش را محکم گرفته بود و کمتر توجهی به اطرافش داشت. سحر عجیبی در چشمان سیاهش بود. با وجود سن کمی که داشت عشوه‌های دلبری را خوب می‌دانست. حتی یک لحضه نمی‌توانستم چشم از او بردارم، کف دستم خیس عرق بود . صدای قلبم را می‌شنیدم . با صدای بوق بوق ماشین  عروس و داماد آمدند. داماد دستان حنا بسته‌اش را دور عروس حلقه کرده بود تا مبادا نامحرمی با او برخورد کند . زنان بی‌وقفه کل می‌زدند و پول و سکه برسر عروس و داماد می‌ریختند . اکثر مهمان‌ها به احترام آنها برخواسته بودند. او و مادرش هم ایستادند. هنوز گوشه‌ی چادر مادرش را در دست داشت. اندام بلند ولاغرش در آن لباس قرمز مرا تشنه‌تر می‌کرد . یکی از دختران آمد و دستش را گرفت  او را دعوت به رقصین کرد،نگاهی گذرا به من کرد ، لبخندی زدم. نگاهی به مادرش کرد  مادرش با تبسمی که برلب ماتیک زده اش داشت زمزمه ای کرد و جلویل* در دست داشته‌اش را روی سر او انداخت و با مهارت خاصی چادر را ازاو جدا کرد. دختر او را وسط مجلس برد و خودش شروع به رقصیدن کرد . همه کف می‌زدند و اشو ...اشو ... می‌گفتن . وقتی او شروع به رقصیدن کرد موبرتنم سیخ شد ، دستان کشیده‌اش را مثل نقاشان حرکت می‌داد و کمرش را مواج تکان می‌خورد. احساس تندی در من بود، می‌خواستم تکانی به‌خورم، به‌چرخم و به‌رقصم. ناگهان صدای عربده کشیدن از بیرون خانه آمد و به دنبالش صدای جیغ زنان. چند مرد سراسیمه داخل خانه شدند، لباس یکی‌شان پاره و خونی بود، دنبال کسی بودند. صدای موسیقی قطع شد و همهمه اوج گرفت. برادر داماد به طرف تازه واردان حمله کرد و یکی‌شان را روی زمین انداخت، صدای جیغ زنان دوباره بلند شد. آن چند نفر به جان برادر داماد افتادند. یه عده از میهمان‌ها به اتاق‌ها گریختن و بعضی از در تنگ حیاط فرار کردند. من با چشم دختر را جستجو می‌کردم ولی هیچ اثری از او نبود. درگیری تا نزدیک من کشیده شده بود. وحشت در وجودم بود، خیلی بی‌رحم هم‌دیگر را می‌زدند. با چاقو، چوب، سنگ و هر چیزی که در دست‌شان بود، من هم به سرعت از درب حیاط خارج شدم، برای چند دقیقه د. خترک را فراموش کرده بودم. بیرون هم شلوغ بود، چند نفر کنار دیوار خانه سیگار می‌کشیدند. نزدیک آنها رفتم و منتظر ایستادم، اول چپ چپ نگاهم ‌کردند اما کم کم بی‌توجه شدند. زمان گذشت و درگیری تمام شد، همه رفتند ولی آن که منتظرش بودم نیامد . خمیازه‌ی پی در پی می‌کشیدم، تمام تنم خسته و بی‌حال بود، دیگر حس نگاه‌های دختر در من کم‌رنگ و کسالت بر خیال دخترک چیره می‌شد، ساعتم را نگاه می کردم 3:16 آرام و بی‌حال به طرف خانه براه افتادم

  

* : یکی از روسری  های زنان هرمزگانی



طراح:سیاورشن

هرمزگانیها:

لینک دوستان